کتاب بازان

ان الحسین مصباح الهدی و السفینه النجاة

تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی

نویسندگان

مصطفی کاظم زاده یا دیدم که جانم می رود

يكشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

دیدم که جانم می رود

حمید داودآبادری

انتشارات موسسه سرلشگر حاج احمد کاظمی

در مسیر شلمچه کتاب را دست دوستی دیدم، و شروع کردم به خواندن. چند وقتی است که سعی می کنم کتابی را که می خوان مطلبی درباره اش بنویسم. کتابهایی را که تاکنون در حوزه دفاع مقدس مطالعه کرده ام می توانم به دو دسته تقسیم می کنم. سری اول کتاب هایی هستند که نویسنده قلم درخشانش  و هنرمندی های داستان نویسانه اش را به نحو بسیار دلپذیری با فضای دفاع مقدس و انسانهای این فضا ممزوج کرده است. از جمله این کتابهای فوق العاده درخشان، «چمران به روایت همسر شهید»، از سری کتاب های نیمه پنهان ماه، از انتشارات روایت فتح است،- در واقع اولین کتابِ این سری از کتاب ها- نوشته خانم «حبیبه جعفریان». خانم جعفریان را از هفته نامه همشهری جوان می شناسم و قلم خیره کننده اش ستودنی است و وقتی این قلم پیوند بخورد با زندگی غاده و مصطفی چمران، توصیف محصول خروجی از حد و اندازه های این قلم خارج است. از دیگر کتابهای این دسته می توانم به کتاب «روزگاری جنگی بود»، نوشته آقای «مهدی قزلی» اشاره کنم، که آن هم از سبکی منحصر به فرد در این حوزه برخوردار است.

در دسته دوم کتابهایی جا می گیرند که از نگاه من فاقد هنرنمایی های نویسندگی گونه هستند. روح حاکم بر این کتاب ها خاص بودن موضوع و شخصیتِ محوری کتاب است و اینکه این شخصیت ها بشدت انسان را درگیر می کنند. البته شاید بتوان گفت که اخلاص نویسندگان این دسته هم در درخشان شدن آثار تأثیرگذار است ولی من، حداقل فعلاً سنگ محکی برای سنجش این مورد ندارم.

کتابی که می خواهم معرفی کنم در دسته دوم قرار می گیرد. کتاب در حوزه خاطرات دفاع مقدس است. خاطرات نویسنده ی متولد 1344 که بخش هایی از سال 61 را روایت می کند. حکایت دلدادگی دو نوجوان که یکی شمس است و دیگری مولانا و شمسی که مولانا را به بلندای عرفان می رساند و خودش جا می ماند. نویسنده صرفاً به بیان خاطرات پرداخته است و به هیچ وجه تلاش نکرده است (حداقل از نگاه نگارنده) از جذابیت های داستانی از جمله عنصر تاثیرگذار تعلیق بهره ببرد. اگرچه، نفس این رابطه ی خاص ورای نوشتار است و به قول شاعر: ورای حد تقریر است شرح آرزومندی. شاید بتوان به داستانی کم مایه با استفاده از این عناصر داستانی جذابیت داد، ولی حکایت این دو دوست که یکی اوج می گیرد و جاودانه می شود نیازی به این عناصر ندارد. عرفایی که هم دوره ما بوده اند و در همین روزگار زیسته اند و نه مثلاً در سن 70 سالگی به این قلّه ها رسیده اند. شهید مصطفی کاظم زاده عزیز تنها 17 سال سن داشت به هنگام شهادت.

در جایی از کتاب که نویسنده از وی می پرسد چرا فلان معصیت را مرتکب نشدی، این گونه پاسخ می دهد:

«

ولی یه دفعه دیدم یکی داره نگاهمون می کنه:

_کی؟

_فکر می کنی کی می تونست باشه؟

_بابات یا باباش؟

_نخیر. خود خودش بود. خدا. الم یعلم بان الله یری؟

»

شاید هم نسلان من نیاز نباشد برای آشنایی با زندگی و مشی عرفا تذکرة الاولیای عطار را بخوانند. شاید مراجعه به کتاب های زندگی رزمندگان تصویری زنده تر از مردان خدا را در اختیار بگذارد.

و در پایان نقل به مضمون این جمله از آن استاد بزرگ خالی از لطف نیست:

نمی دانم خمینی کبیر با این انسان ها چه کرده بود.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۲۸
احمد احمدی

خاطره

دفاع مقدس

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">