کتاب بازان

ان الحسین مصباح الهدی و السفینه النجاة

تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی

نویسندگان

۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام کتاب: در پایتخت فراموشی

نویسنده: محمدحسین جعفریان

ناشر: سوره مهر

قیمت کتاب به چاپ سال 1391 7500 تومان، 246 صفحه رقعی

 

 

چه بگویم از این کتاب دوست داشتنی؛ کتابی که خواندنش برای هر افغان واجب عینی و برای ایرانیان هم جهت شناخت یک بزرگمردِ آزادۀ هم زبان لازم است.

دلیل اصلی علاقه زایدالوصف من به محمدحسین جعفریان، صداقت، ایمان و شجاعتِ همراه با صراحتِ این انسان دوست داشتنی است. کسی که از سال های ابتدایی دهه شصت، سفر به افغانستان و افغانستان رفتن را آغاز کرده است؛ مستند چند قسمتی «حماسه ناتمام» درباره «احمدشاه مسعود» را ساخته است؛ در ساخت شش مستند برای تلویزیون ایران درباره افغانستان دخیل بوده است؛ مدت مدیدی با این سردار که خیلی با خبرنگاران دم خور نبوده، همراه و هم کلام بوده است و به قول خودش شبی از ساعت هشت، هشت و نیم تا اذان صبح با مسعود حرف می زده. در جای جای این کتاب می بینید که وقتی مردم افغانستان متوجه می شوند که وی سازنده مستند حماسه ناتمام است، چگونه و چطور وی را تکریم می کنند. جایی در کتاب آمده است، وقتی میهمانان برای مراسم سالگرد احمدشاه مسعود بر سر مزار ایشان در دره پنجشیر حاضر شده بودند، در قسمتی از مسیر افراد می بایست کفش های خود را در دست می گرفتند، و بر سر مزار ایشان حاضر می شدند. جعفریان چون به قول دوستم مصطفی تورنگ در افغانستان یک پایش را با عصا تاخت زده است، گرفتن عصا با یک دست، و کفش ها با دستی دیگر، مجالی برای فیلم برداری به وی نمی داده است؛ ولی مشکل این گونه حل می شود؛ بخوانید: [با این توضیح که در افغانستان مردکه لفظ توهین آمیزی نیست]

«مرتب سر می چرخانم تا راه حلی بیابم و در همین حال یکی از محافظان مسعود مرا می بیند و می شناسد. حیرت زده جلو می آید، بغض گرفته و ناباورانه حال و احوال می کند. در همان حال قطره اشکی بر گونه هایش می چکد و او ناشیانه سعی دارد آن را پنهان کند.

می پرسد چرا فلم پری [فیلمبرداری] نمی کنی؟ توضیح می دهم؛ نمی گذارند با کفش وارد محوطه شوم. بی کفش هم با این عصا و کفش به دست و دوربین نمی توانم. عصبانی می شود. می آید نزد فرمانده محوطه و سر او داد و بیداد می کند:

-تو اَمی مردکه را نمی شناسی؟! او که نباید کفش خوده بکشه!

فرمانده نگاهی به قیافه مردنی من، آن هم با عصا می اندازد و می گوید: هر که باشه! اِنه ربانی صاحب [=آقای ربانی] هم کفش خوده  کشیده! (منظورش برهان الدین ربانی رئیس جمهور سابق افغانستان است.)

و این بار محافظ سابق مسعود و دوست فعلی من بر سر فرمانده محافظین داد می کشد که:

-ربانی کی است؟ ربانی افغانستان اِی مردکه است! [و به من اشاره می کند] اَمیِ خودت «حماسه ناتمام» را سیل کردی [=دیدی] اَمو فلم رَ اَمی مرتکه کتی آمر صاحب [=همان فیلم را این آقا با احمدشاه مسعود] جور کده [=ساخته].

این جمله آبی است بر آتش فرمانده. ناگهان مهربان می شود و به گریه می افتد. حالا باز چنان مرا عزیز می دارد که خودم خجالت زده می شوم!»

 این کتاب یادداشت های سفر محمدحسین جعفریان؛ شاعر، مستند ساز، خبرنگار جنگی و ... است به افغانستان؛ در سال 1381 برای شرکت در نخستین مراسم سالگرد شهادت احمدشاه مسعود، در کابل (البته بهروز افخمی هم در این سفر همراه جعفریان است، و گاه گاه از وی هم یاد می شود). شناخت و اطلاعات و خاطرات عجیب و غریب جعفریان از افغانستان انسان را حیرت زده می کند، حتی یک بار یک افغانی هم از این همه اطلاعاتی که جعفریان از این سرزمین دارد حیرت می کند و می پرسد که تو از همین مملکت (افغانستان) هستی و وقتی با پاسخ منفی جعفریان مواجه می شود، تعجب می کند. اگر سمت سفیر ایران در افغانستان را به جعفریان بدهند، از نظر من و با توجه به شناختی که از جعفریان دارم، به هیچ وجه این پست در شأن این انسان نیست.

 کتاب پر است از شاهدانی که تصدیق می کنند چه رابطه صمیمانه و دوستانه ای بین احمدشاه مسعود و محمدحسین جعفریان برقرار بوده است، از محافضان مسعود تا جمشید؛ منشی احمدشاه مسعود شهید.

کتاب به نوعی درباره احمدشاه مسعود است؛ این معرفی را با ذکر خاطره ای از زبان حامد کرزای در مراسم بزرگداشت این سردار شهید، تمام می کنم:

«جز این خاطره،کرزای خاطره دیگری هم نقل می کند. درباره «ملا یار محمد» که از فرماندهان اصلی طالبان بود. او جنگهای سختی با احمدشاه مسعود کرد. نبردهایی که در آنها بسیاری از سربازان وفادار به مسعود کشته شدند اما وقتی به اسارت شیر دره پنجشیر در آمد، احمد شاه با مناعت طبعی بی نظیر با وی روبرو شد. از ملایار محمد همچون شخصیتی سیاسی پذیرایی به عمل آمده و به پاس مجاهدت هایش در سالهای نبرد علیه روسها، آزاد شد تا به خانه اش در قندهار باز گردد! این رفتار حیرت آور آن هم در اوج آن جنگها و مناقشات، چنان این فرمانده را دگرگون کرد که تا هنوز مرید و ثناگوی مسعود باقی مانده است. او پس از آن هرگز به جمع طالبان و جبهه های آنان باز نگشت.»

 



جعفریان در همایش یک شعر بسیار زیبا و تاثیرگذار درباره احمد شاه مسعود خواند، که کلی از حضار اشک چشم گرفت. خوانش شعر در همان مراسم را ببینید.(حتما این ویدئو 9 دقیقه ای را ببینید، شاید این شعر اصلا خلاصه کتاب باشد)

 

این لینک هم صحبت های محمد حسین جعفریان در برنامه شاهد عینی شبکه افق است، که جعفریان صحبت های جالبی درباره مسعود و حادثه مزارشریف که منجر به شهادت دیپلمات های ایران شد، دارد. لینک

و دیگر اینکه دوستم مصطفی تورنگ از نویسندگان وبلاگ، قبلا این کتاب را در همین بلاگ معرفی کرده است. اینجا

 

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۱:۰۱
احمد احمدی

بسم الله الرحمن الرحیم

نام کتاب: نامیرا

نویسنده: صادق کرمیار

ناشر: انتشارات نیستان

قیمت چاپ یازدهم به سال 1391: 16000 تومان، 334 صفحه، رقعی


                                   آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم

                                                                از متن کتاب

صادق کرمیار؛ این نام را اولین بار (یا یکی از اولین دفعات) در تیتراژ یک سریال تلویزیونی، در مقام کارگردان دیدم. سریالی تاریخی به نام «خاطرات مرد ناتمام» که در برهه خاصی از تاریخ روایت می شد. یک بار از دوستی نقل قولی جالب درباره تاریخ شنیدم. مضمون آن گفته این بود که بعضی از مباحث تاریخی که برای ما بدیهی هستند چه بسا در همان زمان واقعا شرایط بسیار پیچیده می بوده است و تشخیص حق و باطل به این راحتی که ما در زمان حال درباره وقایع صحبت می کنیم نبوده است. گفته ای است بسیار منطقی؛ به نظر من باید در روایت های تاریخی، در حد امکان این نکته را در ذهن داشت. با این نگاه است که از نگاه من تاریخ علم عجیبی است، از نگاه من راوی یک برهه تاریخی باید مثل یک کارگردان سینما باشد، و این فیلم باید آن قدر خوب ساخته شود که بیننده بتواند شرایط پیچیده بعضی از برهه های خاص تاریخی را لمس کند. شرایطی مثل فتنه ها. فتنه یعنی شرایطی که تشخیص حق از باطل سخت می شود.

در رمان تاریخی نامیرا از نگاه من کرمیار به خوبی از تجربه کارگردانی خود استفاده کرده است، وی به ما کمک می کند که خود را در قلب حوادث کوفه، در زمان دعوت از امام حسین قرار دهیم. امام علی (ع) در نامه 31 نهج البلاغه سخنی بسیار هوشمندانه درباره تاریخ می گوید:

«پسرکم! هرچند من به اندازۀ همه آنان که پیش از من بوده اند نزیسته ام، اما در کارهاشان نگریسته ام و در سرگذشتهاشان اندیشیده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و دیده ام تا چون یکی از ایشان گردیده ام، بلکه با آگاهی که از کارهاشان به دست آورده ام گویی چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده ام.»[1] در واقع کرمیار ما را یاری می کند که در کوفه اواخر سال 60 هجری زندگی کنیم و ما را به سان بازیگران یک سریال تاریخی کارگردانی می کند. نگاه به تاریخ باید با در نظر گرفتن تمام شرایط آن روزگار باشد و به تعبیری گویی در آن زمان می زیسته ایم؛ و با این نگاه حوادث را تحلیل کنیم. برای تحلیل باید تفکرات و نوع نگاه مردم آن روزگار را شناخت و به تعبیر مولا: گویی با آن ها زندگی کرده ام. هنر کرمیار این است که با این نگاه حوادث کوفه و نخیله (روستایی در نزدیکی کوفه) را روایت می کند. وی به طرزی ظریف با نمایاندن نوع نگاه و تفکرات مادی گرایانه یا خدامحورانه شخصیت های رمان که همان بزرگان کوفه هستند وظیفه یک راوی تاریخی را به خوبی انجام می دهد. مثلا به این گفتار از زبان عبدالله ابن عمیر که از سرداران سپاه مسلمانان بوده است نگاه کنید:

«من نیز در علم و تقوا کسی را با او [اشاره به امام حسین(ع)] برابر نمی دانم، اما در عجبم! چرا به جای اینکه مردم را بر خلیفه بشوراند، به شام نرفت و با پسر معاویه گفتگو نکرد، تا او را به راه و روش رسول خدا اندرز دهد؛» و در ادامه این گونه استدلال می کند: «اگر یزید به راه پدرش نمی رفت، این مردم هرگز با او بیعت نمی کردند و اگر به راه معاویه می رود، پس راهی است که حسن ابن علی بر آن صبر کرد تا این امت از هم نپاشد.». ببینید میزان شناخت یکی از بزرگان اسلام از یزید ملعون به چه اندازه است. (صد البته این توجیه گر حادثه کربلا نخواهد بود، چرا که بنا به آیات قرآن انسان متقی راه را خواهد یافت، و هرجا لرزشی از این دست بوده و هست از بی تقوایی و ضعف در تقوا است) این نکته هم به تاریخ دانی نویسنده بر می گردد و هم به نگاه سینمایی اش. یا در جایی دیگر درباره شبث ابن ربعی که می دانیم در تاریخ به خیانت و خباثت و چندرنگی مشهور است چگونه سخن می گوید: تا قبل از اینکه ابن زیاد وارد کوفه شود، شبث به اینکه مسلم ابن عقیل در خانه مختار میهمان است حسادت می ورزد (که دلیل این حسادت هم برای خواننده کتاب مشخص است) ولی بعد از ورود ابن زیاد به کوفه نویسنده به خوبی و بدون اینکه صریحا درباره این موجود قضاوت یا اظهار نظر کند، خودخواهی و جاه طلبی و چند رنگی وی را فقط با یک عبارت کوتاه نمایش می دهد؛ وقتی که قرار است مسلم ابن عقیل برای امنیت بیشتر خانه مختار را ترک کند و به جایی دیگر برود: «شبث سعی کرد با سکوت، حضور خود را پنهان دارد تا پیشنهاد سکونت مسلم درخانه ی او مطرح نشود.» ببینید؛ فقط در چند جمله در حدود یک سطر و نیم، بدون اینکه بخواهد کلی تاریخ روایت کند، این شخصیت را به ما می شناساند. این نوع بیان، خاصِ ترسیم این شخصیت نیست و این ایجاز در جاهای دیگر کتاب هم دیده می شود و این مختصر و مفید بودن و ایجاز هم از دیگر هنرمندی های نویسنده در این کتاب است. به قول سیدحسن حسینی: هنرمندی که از ایجاز غافل است برای هنر خود و وقت دیگران ارزش قائل نیست. (مأخذ: کتاب براده ها، از سیدحسن حسینی)

نکته دیگر اینکه کرمیار کتاب را در سال 1380 نوشته است؛ رهبر انقلاب درباره این کتاب گفته اند که هر کسی می خواهید فتنه اخیر (اشاره به فتنه سال 1388) را بشناسد این کتاب را بخواند. کرمیار در مصاحبه ای تحلیلی جالب درباره این موضوع داده است.

حرف  آخراینکه این رمان تاریخی را از دست ندهید. خواندن این گونه آثار سطح توقع خواننده را بالا می برد و سبب می شود که دیگر به هر کتابی راضی نشوید. به قول آن کتاب فروشی که نمی شناسمش:

«گاهی حتی خواننده های رمان های عامه پسند را پشیمان می کنیم از خرید کتاب مورد نظرشان. می گویم شش، هفت هزار تومان می دهید بابت چی؟ سر و ته ماجرایش که معلوم است؛ یکی عاشق یکی دیگر است، آخرش هم یا به هم می رسند یا نه.

بعضی ها قبول می کنند و چیز بهتری معرفی شان می کنیم. همکارم می گوید همیشه املت نخورید. کم کم عادت کنید به چلوکباب و بوقلمون. این را می گوید و نرم نرم می رود سمت رمان های تاریخی.» (مأخذ: کتاب «بگو آآآ: روایت یک شغل، انتشارات همشهری)

**************

بعد از تحریر: با عزیزی درباره مسائل سیاسی بحث می کردم. خود را در جبهه حق می دیدم و وی را در گروه مقابل. لختی اندیشه باعث شد یاد حکایت عبدالله ابن عمیر و عمرو بن حجاج بیافتم؛ که یکی از دعوت کنندگان امام به کوفه و دیگری از منتقدان این دعوت. و عاقبت شان شد آن چه شد! اللهم اجعل عاقبت امرنا خیراً


مصاحبه نویسنده پیرامون کتاب نامیرا



[1] نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی. ترجمه نامه 31

۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۰۹:۴۹
احمد احمدی