کتاب بازان

ان الحسین مصباح الهدی و السفینه النجاة

تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی

نویسندگان

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

نام کتاب: یک وجب و چهار انگشت خاطرات شفاهی عظیم حقی

مصاحبه و تدوین: محمد پرحلم

ناشر: سوره مهر

قیمت چاپ دوم به سال 1390: 6400 تومان، 340 صفحه

کتاب را که می خواندم برای نوشتن معرفی ایده های مختلفی به ذهنم می رسید؛ ولی وقتی به آخر کتاب رسیدم و دیدم کتاب چقدر خوب تمام می شود نظرم برای نوع معرفی کردن عوض شد.

 کتاب را می توان به دوبخش تقسیم کرد. در آغازِ بخش اول راوی (عظیم حقی) از دوران سخت کودکی اش و شرایط سخت زندگی روستایی در آن دوران  می گوید؛ روستای انزلی محله، بخش کومله، شهرستان لنگرود. و بعد اشاره مختصری به حوادث قبل از انقلاب دارد و در نهایت وارد فضای دفاع مقدس می شود و از عملیات هایی که در آن ها شرکت کرده است می گوید. در این بخش بیان روحیات خاص بعضی از رزمندگان جلب توجه می کند، همان صحبتی که در معرفی های قبلی گفته ام، مثلا در معرفی کتاب شاهرخ حر انقلاب اسلامی.

در بخش دوم که می توان گفت بخش اصلی کتاب است، راوی از روزگار اسارت در زندان های رژیم عراق می گوید. یکی از ادله ای که من بر اساس آن از چاپ کتاب های خاطرات رزمندگان دفاع مقدس حمایت می کنم این است که این کتاب ها همگی (یا اکثریت قریب به اتفاق شان) پتانسیل تبدیل شدن به گونه ی غالب رسانه ای این دوران یعنی، فیلم و سریال را دارا هستند و گاهی اوقات تأثیر یک اثر سینمایی از کتاب خیلی بیشتر خواهد بود. این نکته را برای این گفتم که اگر روزی کسی بخواهد از روی کتاب خاطرات اسرای ما در زندان های صدام ملعون فیلم بسازد قطعا این فیلم ها در گونه سینمایی (ژانر) وحشت قرار خواهند گرفت و گوشه تصویر عدد 18- هم نه، باید 25- قرار داد. به بخش هایی از کتاب در این رابطه توجه کنید:

«از شب اولی که به اردوگاه تکریت آمده بودیم، یک شب در میان یکی از بچه ها شهید می شد؛ علاوه بر این بیش تر بچه ها مجروح بودند؛ مثلاً یکی از بچه ها که اسمش بیت الله بود، خیلی وضع اش وخیم بود و ترکش های زیادی خورده بود و هر موقع آب می خورد، آب از پشت شانه و گردن و گلویش بیرون می ریخت.»

یا:

«آن قدر وضعیت آسایشگاه بد بود که بوی خون و عفونت همه جا را گرفته بود. سید محمد موسوی که روی مین رفته بود و پایش از مچ قطع شده بود، چرک و خون از پایش بیرون می زد؛ آن قدر دردش شدید بود که به خودش می پیچید و پایش تا زانو سیاه شده بود، او برای اینکه از شرّ چرک و خون راحت شود به زانویش مشت می زد و همراه خون وچرک ، کرم از پایش بیرون می آمد.»

و یا:

«آن قدر با کابل به بدن جعفر کوبیدند که تمام بدنش خونی شده بود بعد او را به طرف دالانی که به جای حمام استفاده می شد بردند و چند بطری نوشابه را زیر پاهای برهنه اش خورد کردند و آن قدر او را زدند که بی چاره روی شیشه ها می افتاد و بلند می شد تا جایی که تمام بدنش شرحه شرحه شد و خون از همه جایش بیرون زد. بعد عدنان گفت: «دست نگه دارید». و رفت از آسایشگاه نمک آورد و روی بدن زخمی اش پاشید، جعفر به خود می پیچید، دوباره با کابل به جانش افتادند و آن قدر زدند که همان جا شهید شد.»

درباره کتاب گفتنی زیاد است؛ مثل این نکته که وجود خائنان و اسرایی که به دوستانشان خیانت و به عراقی خوش خدمتی می کردند ، را کتمان نمی کند و یا کشش و تعلیق خوبی که راوی یا نویسنده در کتاب ایجاد کرده است، از دیگر نکات مثبت این کتاب هستند. و دیگر اینکه اسمی که برای کتاب انتخاب شده است هم انتخاب زیبایی است؛ یک وجب و چهار انگشت، که لذت کشف اش را به خودتان می سپارم، هنگام مطالعه کتاب!

و نکته آخر، صحبت بسیار حکیمانه ای است که از زبان یک از اسرا به نام خالدی در یکی از صفحات پایانی کتاب آمده است. انسان تعجب می کند که این فراست و آینده نگری را این انسان از کجا بدست آورده است، آن هم در آن شرایط وحشتناک روحی. گویا به خوبی آینده بعد از جنگ را می دیده است که قرار است در سال های ابتدایی بعد از جنگ چه اتفاقاتی بیفتد:

«او همیشه به خصوص در جلسات شورا به بچه ها می گفت شما وارثان به حق انقلاب هستید، شما مسئولیت ها را بگیرید، نباید بگذارید انقلاب دست نااهلان بیفتد، شما اهل انقلابید، هرگز نگویید که مسئولیت نمی خواهید، شما باید مسئولیت های حساس را بگیرید. چه کسی بهتر از شما می تواند به این مردم خدمت کند، شما زجر کشیده اید، بدبختی مردم را می دانید و نمی توانید خیانت کنید... اما خیلی از بچه ها می گفتند مسئولیت می خواهیم چه کار؟ ما می خواهیم هرچه سریع تر آزاد بشویم!» ای کاش مسئولیت می خواستند!!!

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۴۵
احمد احمدی