کتاب بازان

ان الحسین مصباح الهدی و السفینه النجاة

تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی

نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

معرفی از وبلاگ تا اینجا خواندم

سعودی ها لیاقت برگزاری مراسم حج را ندارند....



۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۲
احمد احمدی

بسم الله الرحمن الرحیم

نام کتاب: با سرودخوان جنگ در خطه نام و ننگ

نویسنده: نادر ابراهیمی

ناشر: انتشارات اطلاعات، قمست چاپ پنجم به سال 1390، 1500تومان، 104 صفحه

حقیقتا باید یک اعتراف کنم. جای بسی تأسف است که تا به حال از این قلم درخشانِ نادر ابراهیمی غافل بوده ام. «انسان، جنایت و احتمال»ش را خوانده ام، چند داستان از مجموعه داستان «مکان های عمومی» را هم از نظر گذرانده ام، ولی به هیچ وجه قدرتِ شگفتِ این قلم را به این خوبی که در این کتاب درک کردم، در نیافته بودم. یادم هست مدت ها پیش، سال 1388 بود (در همان ایام اوج فتنه آمریکایی-اسرائیلی 88) همشهری جوان پرونده ای نسبتا مفصل درباره نادر ابراهیمی کار کرده بود؛ در این پرونده یک مطلب جالب از دوران دانشجویی نادر ابراهیمی نقل شده بود. ابراهیمی در دوران دانشجویی متنی به سبک و سیاق قرن چهارم هجری می نویسد، وقتی این متن به دست اساتید می رسد ایشان گمان می کنند که مکتوبی جدید از این قرن کشف شده است!!! حال تصور کنید این چنین نویسنده ای در ایام دفاع مقدس به جبهه های حق سر بزند و خاطراتش را مکتوب کند؛ خواندنش یک حظ وافر ادبی و روحی است....

نادر ابراهیمی را با «آتش بدون دود»، «یک عاشقانه آرام» و «بر جاده های آبی سرخ، بر اساس زندگی میرمهنای دغابی، صبور در مصاف مصائب» می شناختم؛ الان باید بگویم ابراهیمی را با «سرود خوان جنگ در خطه نام و ننگ» می شناسم. کتاب سفر نامه ای است از سفر به جبهه جنوب در سال 1365. در این سفر علی کلیج (از بچه های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)، ابراهیم حاتمی کیا و کمال تبریزی، ابراهیمی را همراهی می کنند. کتاب نوشته ای است کم حجم در قطع رقعی که خواندنش وقت زیادی از شما نخواهد گرفت، ولی واقعا حیف است نگاه یک نویسنده حرفه ای و سرشناس، آن هم در زمان دفاع مقدس، به جبهه های حق را از دست بدهید. کتاب پر است از قسمت هایی که می توان برای معرفی آورد، من به سختی چند نما از این کتاب پر از تصاویر خارق العاده را گزینش می کنم، باشد که توفیق باشد این کتاب به ظاهر نحیف ولی عمیق و پرمغز را بخوانیم،  چند بار بخوانیم!!!!

«شبی در چادر بی چراغ مردی به نام «صادقی» می مانیم-در اردوگاه کوثر. و این صادقی هم حکایت غریبی ست واقعاً. انگار کن که به عصر «تذکره الاولیاء» عطّار، «انسان الکامل» عزیزالدین نسفی، و «مقامامت ژنده پیل» محمد غزنوی بازگشته ایم؛ عصر «ابوسعید» و منصورهای نو؛ عصر آدم هایی که اگر اراده ی معطوف به قدرت حق کنند بر سنگ سطح دریاها به آسودگی راه می روند، در اعماق آسمان، ستاره می شوند، و در قلب کویر خشک، تشنه می میرند حال آنکه به یک اشاره می توانند برهوت را به جنگلِ چشمه تبدیل کنند.»

بخوانید این بخش از کتاب را درباره جوان دلی هفتاد ساله، به نام عموحسن، که بعدتر شهید می شود:

«می پرسم: چرا شش ساله ای؟

می گوید: برای آنکه شش سال است معنی زندگی را فهمیده ام. اصل قرآن، عمل به قرآن است. قبل از این شش سال که اینجا هستم، چه بودم؟ یک تکّه گوشت. مُرده. سنگ. راست می گویم که شش سال است به دنیا آمده ام؛ چون فقط همین شش سال را زندگی می دانم. اگر انقلاب نشده بود، و اگر این ملعون به ما حمله نکرده بود، من تا به حال هفت کفن هم پوسانده بودم. حالا نگاه کُن! جوان نیستم پسرجان؟ جوان نیستم؟

می گویم: چرا برادر... چرا... حالا بگو چرا گفتی دو ماه است می جنگی؟

می گوید: آخر، جنگ هم جنگ فاو. قبلش هم بودیم- از همان اوّل؛ امّا من جنگی مثل فاو ندیدم. مو به تنت راست می شد. هر چه قدرت و شهامت و اعتقاد می خواستی آنجا می دیدی. انقلاب را آنجا می دیدی. نماز و روزه را آنجا. جنگ تن به تن را آنجا. ای خدا! چطور برایت بگویم؟ تو که آنجا نبودی تا بدانی چه خبر بود. گارد ریاست جمهوری صدام لعنتی، تن به تن، سنگر به سنگر، با بچّه های ما می جنگید. آنها، دو متر قدّشان بود، و هیبت دیو و دد داشتند. مثل گوریل. گُنده و سنگین. و بچّه های ما ریزه میزه و تند و تیز. روبه روی هم قرار می گرفتند. آخر نبودی که ببینی. گوریل ها با دستهای باز جلو می آمدند، بچّه های ما جمع و جور. آنوقت، ناگهان فریاد عراقی به آسمان می رفت و زانو می زد و عربده می کشید و به عربی می نالید: «سوختم، سوختم»... نمی دانم کجایشان می سوخت که آنطور به روز سگ یزیدی می افتادند و جان می کندند. عاقبت هم ته مانده شان فرار کردند-و چه فراری. بچه های ما دنبالشان می کردند. ای خُدا! تو که نبودی تا بفهمی چه می گویم. توی فاو، من دنبال بچّه هامان می دویدم و فقط می دویدم. همه اش می دویدم. آنها هم سر و پا برهنه می دویدند. یا با کفش های پا به پا شده. چه جنگی بود. ده تا فیلم از فاو بسازند کم ساخته اند.»

کتاب پر است از مطالب خواندنی که واقعا حیفم می آید ذکرشان نکنم، ولی جا برای معرفی کم است و می دانم که معرفی نباید طولانی شود. در دو فصل از کتاب ابراهیمی به نحو احسن و زیبا شبه روشنفکران معاصر را مورد عنایت قرار می دهد. بخش هایی را بخوانید:

«اختگان  دانا، [تعبیری که ابراهیمی برای این شبه روشن فکران به کار می برد]گروهی از مردانِ میدان و مبارزان کوچک و بزرگ جهان را که مورد احترام مردم هستند، می ستایند؛ بسیار زیبا و شاعرانه هم-به تقلید، کورکورانه؛ و بدون شناخت؛ امّا دلاورانِ از فوقِ جان گذشته ی بی پروای هوشمند شگفتی انگیزترین میدان نبردهای جهان- جمیع نظام های بدکار جهان علیه ایران- را، زیر لب هم تحسین نمی کنند؛ چرا؟ چون، شاید، کسانی از ایشان بپرسند: اگر این نبردی است جانانه و مردمی، شما در کجای این نبرد جای دارید؟ و شما چرا سلاح بر نمی دارید؟ و شما چرا، لااقل، از روستاییانی که گروه گروه، خالصانه به جبهه می روند و می جنگند و کشته می شوند، دفاع نمی کنید؟

از این پهلو به آن پهلو می غلتم.

نور ماه، از درز چادر، به درون می ریزد.

مردی، دعای نیمه شب می خواند.

و من باز می اندیشم: شبه روشنفکران ما- این اختگان دانا- همه ی انقلاب های ملّی، مردمی، طبقاتی، جامعه گرایانه و جملگیِ جنگ های استقلال طلبانه، آزادیخواهانه، تدافعی و ضدّ استعماری تمام ملّت های جهان را به دلیل آنکه خطری برای خودشان ندارد- می ستایند، آن هم با چه مجذوب شدگیِ شهوانی و خُماریِ شگفت انگیزی، امّا نوبت به میهن خوب خودشان و مردمِ دلدارِ مؤمنِ آگاهِ خودشان که می رسد، اگر مردمی ترین جنگ و جهاد جهان در جریان باشد، از آنجا که اگر بخواهند بستانید [ایراد تایپی کتاب، منظور بستایند است]، ناگزیرند به شکلی مشارکت کنند و اگر چنین کنند، دیگر از دیدگاه عیّاشان گریخته از وطن، «روشنفکر و هنرمند بزرگِ مُتعهّد» به شمار نمی آیند، نه فقط سکوت اختیار می کنند که کاش می کردند- بلکه سنگ بنا را بر این می گذارند که «بله... انگلیس ها این جنگ را به راه انداخته اند. من خبر موثّق دارم... آمریکایی دستور داده اند که ما حمله کنیم... من می دانم... آلمانی و فرانسوی ها از حکومت ما خواسته اند که با یک جهان اسلحه درگیر شود... من... من... دقیقاً روشن است که آمریکایی ها، روس ها، من... رادیو اسرائیل را گوش کنید... بله آقا...»...

و چنین است که به راستی، روشنفکران اخته و اختگانِ دانای ما، مایه ی شرمساری و بی آبرویی ملّت و مردم خود هستند، ملّت و مردمی که مایه فخر تاریخ اند.»

و حرف آخر از مقدمه کتاب:

این جنگ، قبل از هر چیز، یک نکته ی بسیار بنیادیِ از یاد رفته را به یاد همه ی ما آورد، و آن اینکه ما ملّتی ترسو، بُزدل، توسری خور، تریاکی، تسلیم و بی حمیّت نیستیم، و سپس این نکته را، که ایمان و انگیزه، اسلحه ی عظیم و خطیری ست برای تهی دستانه و غیرتمندانه جنگیدن و پیروز شدن.

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۱۹
احمد احمدی

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نام کتاب: در پایتخت فراموشی

نویسنده: محمدحسین جعفریان

ناشر: سوره مهر

قیمت کتاب به چاپ سال 1391 7500 تومان، 246 صفحه رقعی

 

 

چه بگویم از این کتاب دوست داشتنی؛ کتابی که خواندنش برای هر افغان واجب عینی و برای ایرانیان هم جهت شناخت یک بزرگمردِ آزادۀ هم زبان لازم است.

دلیل اصلی علاقه زایدالوصف من به محمدحسین جعفریان، صداقت، ایمان و شجاعتِ همراه با صراحتِ این انسان دوست داشتنی است. کسی که از سال های ابتدایی دهه شصت، سفر به افغانستان و افغانستان رفتن را آغاز کرده است؛ مستند چند قسمتی «حماسه ناتمام» درباره «احمدشاه مسعود» را ساخته است؛ در ساخت شش مستند برای تلویزیون ایران درباره افغانستان دخیل بوده است؛ مدت مدیدی با این سردار که خیلی با خبرنگاران دم خور نبوده، همراه و هم کلام بوده است و به قول خودش شبی از ساعت هشت، هشت و نیم تا اذان صبح با مسعود حرف می زده. در جای جای این کتاب می بینید که وقتی مردم افغانستان متوجه می شوند که وی سازنده مستند حماسه ناتمام است، چگونه و چطور وی را تکریم می کنند. جایی در کتاب آمده است، وقتی میهمانان برای مراسم سالگرد احمدشاه مسعود بر سر مزار ایشان در دره پنجشیر حاضر شده بودند، در قسمتی از مسیر افراد می بایست کفش های خود را در دست می گرفتند، و بر سر مزار ایشان حاضر می شدند. جعفریان چون به قول دوستم مصطفی تورنگ در افغانستان یک پایش را با عصا تاخت زده است، گرفتن عصا با یک دست، و کفش ها با دستی دیگر، مجالی برای فیلم برداری به وی نمی داده است؛ ولی مشکل این گونه حل می شود؛ بخوانید: [با این توضیح که در افغانستان مردکه لفظ توهین آمیزی نیست]

«مرتب سر می چرخانم تا راه حلی بیابم و در همین حال یکی از محافظان مسعود مرا می بیند و می شناسد. حیرت زده جلو می آید، بغض گرفته و ناباورانه حال و احوال می کند. در همان حال قطره اشکی بر گونه هایش می چکد و او ناشیانه سعی دارد آن را پنهان کند.

می پرسد چرا فلم پری [فیلمبرداری] نمی کنی؟ توضیح می دهم؛ نمی گذارند با کفش وارد محوطه شوم. بی کفش هم با این عصا و کفش به دست و دوربین نمی توانم. عصبانی می شود. می آید نزد فرمانده محوطه و سر او داد و بیداد می کند:

-تو اَمی مردکه را نمی شناسی؟! او که نباید کفش خوده بکشه!

فرمانده نگاهی به قیافه مردنی من، آن هم با عصا می اندازد و می گوید: هر که باشه! اِنه ربانی صاحب [=آقای ربانی] هم کفش خوده  کشیده! (منظورش برهان الدین ربانی رئیس جمهور سابق افغانستان است.)

و این بار محافظ سابق مسعود و دوست فعلی من بر سر فرمانده محافظین داد می کشد که:

-ربانی کی است؟ ربانی افغانستان اِی مردکه است! [و به من اشاره می کند] اَمیِ خودت «حماسه ناتمام» را سیل کردی [=دیدی] اَمو فلم رَ اَمی مرتکه کتی آمر صاحب [=همان فیلم را این آقا با احمدشاه مسعود] جور کده [=ساخته].

این جمله آبی است بر آتش فرمانده. ناگهان مهربان می شود و به گریه می افتد. حالا باز چنان مرا عزیز می دارد که خودم خجالت زده می شوم!»

 این کتاب یادداشت های سفر محمدحسین جعفریان؛ شاعر، مستند ساز، خبرنگار جنگی و ... است به افغانستان؛ در سال 1381 برای شرکت در نخستین مراسم سالگرد شهادت احمدشاه مسعود، در کابل (البته بهروز افخمی هم در این سفر همراه جعفریان است، و گاه گاه از وی هم یاد می شود). شناخت و اطلاعات و خاطرات عجیب و غریب جعفریان از افغانستان انسان را حیرت زده می کند، حتی یک بار یک افغانی هم از این همه اطلاعاتی که جعفریان از این سرزمین دارد حیرت می کند و می پرسد که تو از همین مملکت (افغانستان) هستی و وقتی با پاسخ منفی جعفریان مواجه می شود، تعجب می کند. اگر سمت سفیر ایران در افغانستان را به جعفریان بدهند، از نظر من و با توجه به شناختی که از جعفریان دارم، به هیچ وجه این پست در شأن این انسان نیست.

 کتاب پر است از شاهدانی که تصدیق می کنند چه رابطه صمیمانه و دوستانه ای بین احمدشاه مسعود و محمدحسین جعفریان برقرار بوده است، از محافضان مسعود تا جمشید؛ منشی احمدشاه مسعود شهید.

کتاب به نوعی درباره احمدشاه مسعود است؛ این معرفی را با ذکر خاطره ای از زبان حامد کرزای در مراسم بزرگداشت این سردار شهید، تمام می کنم:

«جز این خاطره،کرزای خاطره دیگری هم نقل می کند. درباره «ملا یار محمد» که از فرماندهان اصلی طالبان بود. او جنگهای سختی با احمدشاه مسعود کرد. نبردهایی که در آنها بسیاری از سربازان وفادار به مسعود کشته شدند اما وقتی به اسارت شیر دره پنجشیر در آمد، احمد شاه با مناعت طبعی بی نظیر با وی روبرو شد. از ملایار محمد همچون شخصیتی سیاسی پذیرایی به عمل آمده و به پاس مجاهدت هایش در سالهای نبرد علیه روسها، آزاد شد تا به خانه اش در قندهار باز گردد! این رفتار حیرت آور آن هم در اوج آن جنگها و مناقشات، چنان این فرمانده را دگرگون کرد که تا هنوز مرید و ثناگوی مسعود باقی مانده است. او پس از آن هرگز به جمع طالبان و جبهه های آنان باز نگشت.»

 



جعفریان در همایش یک شعر بسیار زیبا و تاثیرگذار درباره احمد شاه مسعود خواند، که کلی از حضار اشک چشم گرفت. خوانش شعر در همان مراسم را ببینید.(حتما این ویدئو 9 دقیقه ای را ببینید، شاید این شعر اصلا خلاصه کتاب باشد)

 

این لینک هم صحبت های محمد حسین جعفریان در برنامه شاهد عینی شبکه افق است، که جعفریان صحبت های جالبی درباره مسعود و حادثه مزارشریف که منجر به شهادت دیپلمات های ایران شد، دارد. لینک

و دیگر اینکه دوستم مصطفی تورنگ از نویسندگان وبلاگ، قبلا این کتاب را در همین بلاگ معرفی کرده است. اینجا

 

۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۱:۰۱
احمد احمدی

هاروارد مک دونالد

مجیدحسینی

نشر افق

این کتاب، سفرنامه مجید حسینی،روزنامه نگار واستاد دانشگاه تهران به سرزمین امریکاست.روال کار اینگونه است که با حدود 200 عکس از  امریکا،حسینی توضیحات و مشاهدات خودش را ارایه میدهد.چیزی که الان در خاطرم از کتاب مانده تو صیفات چهار فصل امریکا و زیبایی بی حد وحصر بعضی از ایالات امریکا،رعایت مو به موی قانون طوعن او کرهن، و احترام به مقام علم و عالم است.از ان طرف به دوندگی های ماشینی مردم و اسکناس سالاری امریکا انتقادات شدید و غلیظی شده است.عکس ها به کتاب حال و هوای خوبی داده اند و کتاب سفرنامه خواندنی در امده که باید خواند.


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۳
مصطفی تورنگ

در پایتخت فراموشی

محمد حسین جعفریان

انتشارات سوره مهر

محمدحسین جعفریان را با همشهری جوان شناختم.روزهایی که این مجله کافه داشت.و در این کافه به جعفریان ستونی و میزی اختصاص داده بودند.و او از دلمشغولیها و دغدغه هایش در ان مینوشت.عمده نوشته هایش هم تقریبا منحصر بود به پا توی کفش سیاستمداران سیاست زده گذاشتن و البته افغانستان.بعدها فهمیدم که استاد کار نکرده ندارد و خبرنگار جنگی و مستندساز و شاعر و روزنامه نگار حرفه ای و .... هم هست.اما صفت غالب و بارز جناب جعفریان همین علاقه بی حد و حصر حضرتش به سر زمین افغانستان و سفرهای مکرر به انجاست.طوری که در یکی از سفر ها در سرزمین امن! افغان ها یکی از دو پایش را با عصایی تاخت میزند.و مجروح به وطن باز میگردد.این کتاب شرح یکی از سفرها به دیار افغان هاست.سفر به بهانه بزرگداشت و سالروز درگذشت احمدشاه مسعود است و بهروز افخمی نماینده سابق مجلس هم همراه اوست.جعفریان قسمت جدی ماجرا وحضور کمرنگ افخمی قسمت طنز سفر را به دوش میکشد.اتفاقات و عجایبی هم طی سفر رخ میدهد که مجال نقلش اینجا نیست و باید خود کتاب را خواند و لذتش را برد.تنها نکته ای که باقی میماند دامنه اطلاعات دامنه دار جناب جعفریان از افغانستان است که گاه خود افغان ها را متعجب میکند.این کتاب به تنهایی تشنگی مخاطب را سیراب نمیکند و بنده خود بیصبرانه کتاب های جدید جعفریان از این دیار تاریخی را انتظار میکشم.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۱۵
مصطفی تورنگ